محبوب ترین شخصیت های تاریخ بازی های ویدیویی (قسمت اول)

محبوب ترین شخصیت های تاریخ بازی های ویدیویی (قسمت اول)

مقالات و آموزش
شما توی خرید یه بازی، به کدوم بخش اون اهمیت میدین؟ داستان؟ گرافیک؟ گیم پلی یا موسیقی؟، شایدم سیستم شوتینگ یا ازادی در دنیای بازی، گیمرهایی که به داستان اهمیت میدن به چند دسته تقسیم میشن، بعضیاشون روایت داستان براشون مهمه، بعضی ها هم سوپرایز ها و غافلگیری های داستان براشون مهمه، بعضی ها هم تم داستان براشون مهمه، بعضی ها هم شخصیت پردازی کاراکتر بازی رو بیشتر از بقیه نکات ملاک قرار میدن، شخصیت پردازی در واقع اخلاق و رفتار و فعل و انفعالات و ... شخصیت رو میرسونه، مثلا شما توی بازی Metal Gear Solid V: The Phantom Pain شخصیت اصلی بازی یعنی اسنیک رو میبینین که به علت از دست دادن دستش و پایگاهش و ... تبدیل به شخصیتی ساکت و ناراحت شده و جوری از درون شکسته شده که گیمر میتونه اون شخصیت رو درک کنه، شخصیت پردازی در واقع انواع مختلف داره که خب اینجا نمیشه بهش پرداخت چون زیادی طولانیه.
بیاین از این مبحث بیایم بیرون و مقاله رو شروع کنیم، مثل همیشه اعلام میکنم که میخوام چیکار کنم، در این مقاله من قراره به جذاب ترین شخصیت های مرد تاریخ بازی های ویدئویی بپردازم، این رو هم باید بگم که این جذابیت از همه نظر محاسبه میشه و فقط به سیمای جذاب دقت نمیشه، این مقاله به صورت اپیزودیک نوشته شده و اگه کاراکتری در این لیست نبود شما میتونین با نظراتتون اون کاراکتر رو در قسمت دوم یا سوم جا بدید، این مقاله یه جورایی زیادی طولانیه چون قراره جد و اباد این شخصیت ها رو در بیاریم (!)، این مقاله به چند بخش تقسیم میشه که قراره توشون به این شخصیت های برتر بپردازیم، مثلا قراره نکاتی دربارشون بنویسیم و به اتفاقاتی که توی داستان بازی براشون رخ داده بپردازیم، خود شما بهتر از من میدونین که این دسته از مقالات یه مقدار اسپویل هم داره پس مواظب باشین تا اسپویل نشین، بیاین بدون حرف اضافه به اصل مطلب بپردازیم، دوست دارم شما هم منو همراهی کنید و امیدوارم که مقاله خوبی رو مطالعه کنین.



 Agent 47

نمیدونم چطوری این مرد رو توصیف کنم، مامور 47 یکی از بهترین نمونه های شخصیت پردازی محسوب میشه، یک قاتل بی احساس که تنها کارش کشتنه، سوال های زیادی درباره این مرد وجود داره، برای مثال همه دوست دارن بدونن زادگاه مامور 47 کجاست یا کجا اموزش دیده یا اصلا اینکه والدینی داره یا نه یا اینکه اهدافی که انجام میده اخرش به کجا ختم میشه، من قراره با توجه به اطلاعات موجود در مجموعه Hitman و وب سایت ها این موارد رو براتون توضیح بدم. باید بگم مامور 47 خانواده ای نداشته و توسط یک آزمایش به وجود اومده، حالا اون آزمایش چی بوده؟ بیاین بیشتر به این مورد بپردازیم. کلون 47 آزمایشی بود که برای ساخت سربازا و تروریست ها و قاتل های زبده کلید خورد و مامور 47 ما هم یکی از سربازایی بود که در این آزمایش توسط دکتر Otto Wolfgang Ort-Meyer به وجود اومد تا بتونه یه قاتل بی احساس و ماهر باشه، مامور 47 در ظاهر یک انسان معمولیه اما در باطن یک انسان ژنتیکیه که Dna های جهش یافته داره و قدرت و هوشش از مردم عادی بیشتره. 
در این آزمایش از جنایتکارهای مختلف ژن هایی گرفته شد تا این قاتل ها رو تبدیل به انسان هایی زبده بکنه، نتیجه این آزمایش تا چند وقت با شکست مواجه شده بود و Ort-Meyer نمیتونست اون قاتلی که توی ذهنشه رو به وجود بیاره، اما در نهایت تونست مامور 47 رو به وجود بیاره و اونطور که باب میلشه به اون دستور بده، در نهایت مامور 47 در 5 سپتامبر سال 1964 و در حالی که Ort-Meyer در روم پناهنده بود، در کشور رومانی به دنیا اومد، مامور 47 یه خالکوبی پشت سرش داره که روش نوشته شده 040147-640509 که به اختصار بهش 47 میگن.
 مامور 47 رشد عادی ای داشت و مثل کودک های معمولی بزرگ شد و خب Ort-Meyer هم خیلی به اون توجه میکرد و اون رو به عنوان بهترین نمونه به دست اومده از ازمایشش محسوب میکرد، مامور 47 از سن 5 تا 7 سالگی رشدی عادی داشت و همدم تنهایی های اون یک خرگوش ازمایشگاهی بود که اون رو در 21 اوت 1970 از دست داد و خب این اتفاق اولین جرقه ای بود که داشت مامور 47 رو تبدیل به یه ادم بی احساس میکرد اما خب اون در بین یه دوراهی قرار داشت، از طرفی نه میتونست احساساتش رو بروز بده و از طرفی هم داشت تبدیل به اون ادمی میشد که Ort-Meyer میخواست، احساسات مامور 47 داشت زیر سوال میرفت ولی  اون گاهی اوقات ابراز احساسات هم میکرد، مثلا وقتی اون خرگوش رو از دست داد داشت گریه میکرد و Ort-Meyer به وضوح شاهد اشک های این بچه بود و این امر اون رو حیرت زده کرد. بعد از اون اتفاق که مامور 47 رو خیلی ناراحت کرد اون تونست بعد از پنج سال یه موش ازمایشگاهی رو پیدا کنه اما خب سرنوشت این بچه نمی خواست که اون از خودش احساسی نشون بده، در نهایت این موش توسط یکی از افراد کلون کشته شد و این مورد باعث شد تا مامور 47 دیگه اینکار رو انجام نده و دنبال هم بازی و این موارد نباشه. اون در سال 1977 بدجور مورد آزار و اذیت افراد کلون قرار میگرفت، برای مثال دو تا بچه 12 ساله اون رو اذیت میکردن اما Ort-Meyer که نمیخواست مامور 47 مورد ازار قرار بگیره یک مسابقه Kick Boxing برگزار کرد و مامور 47 هم توش شرکت کرد، همین امر ژن های توی بدن مامور 47 رو فعال کرد و در اولین مبارزه که توی توالت کلون رخ داد مامور 47 تونست دشمنش رو خفه کنه، مامور 47 که فکر میکرد اگه کسی بفهمه عواقب بدی منتظرشه با یه سیم فیبر و قطعات جارو برقی و روغن، پنجره رو میشکنه و سگ جلوی در ورودی رو بی هوش میکنه و از کلون فرار میکنه.
این قدم یک زندگی جدید رو برای مامور 47 رقم میرنه، اون در روم پناهنده میشه و خب چون پولی نداره آواره در روم میچرخه، سرانجام یک دکتر که در واقع از اعضای کلون هم هست مامور 47 رو در یک اتوبوس پیدا میکنه و به اون مقدار زیادی پول میده و به مامور 47 میگه که کار بدی نکرده چون برای همین کار ساخته شده و باید هرکسی که بهش اهانت میکنه رو یه درس و عبرتی بده. مامور 47 با اعضای توی کلون رابطه خوبی نداشت و به همین دلیل همیشه تنها بود و مورد ازار و اذیت قرار میگرفت بنابراین Ort-Meyer دستور داد تا در روم براش امنیت بیشتری فراهم بشه و در اخر به گروهی فرستاده شد تا بتونه کار با انواع سلاح گرم و سرد و مبارزات تن به تن و روش های مختلف مخفی کاری رو یاد بگیره، اون در سال 1987 به طور کامل فهمید که چطوری این کارها رو انجام بده، در آخر اون تونست خودش رو به عنوان یک قاتل ماهر معرفی کنه و این موضوع رو به گوش همه برسونه. 
مامور 47 به عنوان یک قاتل بی احساس شناخته میشه و خب تنها دلیلی که من این شخصیت رو به عنوان یکی از جذاب ترین شخصیت های مرد تاریخ بازی های ویدئویی انتخاب کردم اینه که اون نمیدونه چطوری ابراز احساسات کنه، تناقضی که در این شخصیت وجود داره در نوع خودش کمیاب و حیرت انگیزه، اون وانمود میکنه که احساسی نداره اما در واقع یه ادم فوق العادس که احساساتش رو به بهترین شکل ابراز میکنه، این مسئله توی نسخه پنجم این بازی یعنی Hitman: Absolution کاملا واضحه، مامور 47 از نظر من یک شخصیت دو گانه باحال داره که اونقدر بی نقص طراحی شده که اصلا نمیشه توصیفش کرد.



 Geralt Of Rivia 

گرالت رو میشه شخصیتی دونست که اکثر گیمرها باهاش خاطره دارن، یک مبارز وظیفه شناس که حاضره به خاطر چیزهایی که دوستشون داره خودش رو فدا کنه، گرالت یک نمونه عالی از غرور و وظیفه شناسی هستش، این شخصیت هم یه جورایی از ابعاد مختلف مجهول هستش، یعنی کسی نمیدونه که آیا خانواده ای داره یا اینکه زادگاهش کجاست، خب باید اول از همه بگم که گرالت فرزند جادوگر مشهور Visenna هستش، در کتاب های Witcher هم اشاره ای به نام کامل این زن نشده، گرالت حداقل 96 سال سن داره، اما خب باز هم سن اون مشخص نیست، اون در مکانی نامشخص به دنیا اومده و به خاطر قدرت هایی که داشته توسط مادرش به مکانی به نام Wolf School و قلعه Kaer Morhen برده شد تا در اونجا برای تبدیل شدن به یک ویچر آموزش ببینه، اون شاگرد اساتیدی همچون Vesemir هستش و زیر دست این مرد تعلیم دیده، در نهایت گرالت بعد از به پایان رسوندن این تعلیمات به درجه ویچری میرسه و در شمال و حتی کل دنیا به عنوان بهترین ویچر انتخاب میشه، تعلیمات ویچرها خیلی سخت هستن و درصد بسیار کمی برای زنده موندن در این تعلیمات وجود داره و به غیر از گرالت ویچرهای دیگه ای هم با نام های Eskel و Lambert از این تمرینات جون سالم به در بردن. 
بعد از اینکه گرالت به درجه ویچری رسید و تونست مدال گرگ (همون مدالی که گرالت در طول بازی از اون محافظت میکنه) رو به دست بیاره باید به فکر داشتن یه لقب میوفتاد، اون برای خودش لقب Geralt Roger Eric du Haute-Bellegarde رو انتخاب کرد اما از نظر Vesemir این لقب زیادی چرت و طولانی بود و برای گرالت لقب Geralt Of Rivia رو انتخاب کرد و برای اینکه اعتماد مردم Rivia رو جلب کنه اقدام به یاد گرفتن لهجه مردم Rivia میکنه. در کنار این لقب گرالت القاب دیگه ای با نام های White Wolf (به خاطر موهای سفیدش)، Butcher Of Blaviken (که در یکی ازماموریت هاش با نام The Lesser Evil به اون میرسه) داره. همراهان و دوستان همیشگی گرالت Yennefer Of Vengerberg، Triss Merigold، Zoltan و Vernon Roach نام دارن، بر خلاف Yennefer و Triss، گرالت با انجمن زنان ویچر رابطه خوبی نداره تا جایی که حتی کمک خواستن از اونا رو مایه شرم میدونه، گرالت در شمال و با پادشاه ها و امپراتوری های زیادی رابطه صمیمانه داره و مشکلات زیادی از اون ها رو حل کرده.
پس از اینکه گرالت کارش با قلعه ویچرها یا همون Kaer Morhen تموم شد تصمیم گرفت به شهر The Roach سفر کنه و در این شهر به عنوان شکارچی هیولا فعالیت کنه، گرالت در این شهر اسم و رسمی پیدا کرد و برای اینکه مردم و پادشاهی The Roach زحماتش رو جبران کنن تصمیم گرفتن تا به اون یک جایزه بدن، گرالت از پرنسس Pavetta و پادشاه Duny درخواست فرزندی رو کرد که قرار بود نصیب این زوج بشه اما بعد از اینکه فهمید فرزند اون ها دختره درخواستش رو پس گرفت اما سرنوشت باعث شد تا این دو به هم پیوند بخورن و گرالت Ciri رو به عنوان فرزند خودش قبول کنه، ممکنه از خودتون بپرسین چرا گرالت باید این درخواست رو از پرنسس Pavatta و پادشاه Duny بکنه، دلیلش اینه که ویچرها به علت تمرینات سختی که در طول دوره تعلیمشون میبینن نمیتونن بچه دار بشن و برای اینکه یک وارث داشته باشن نیاز به یه بچه دارن. گرالت هنگام مبارزه با هیولاها از Silver Sword استفاده میکنه و موقع جنگ با انسان ها و حیوان ها از Steel Sword استفاده میکنه، همچنین گرالت میتونه از جادوهای Aard، Igni، Quen، Yrden و Axii استفاده بکنه و با اینکار دشمنانش رو ضعیف کنه و از بین ببره. در نسخه اول مجموعه Witcher، گرالت با گروهی از خطرناک ترین راهزن ها به نام Salamandra مبارزه میکنه و در نسخه دوم درحالی که چیزی از گذشتش به یاد نمیاره به سراغ قاتل شاه Foltest میره و در نسخه نهایی هم با گروهی به نام Wild Hunt به مبارزه میپردازه، این گروه عامل اصلی فراموشی های گرالت در نسخه دوم هستش.  
گرالت واقعا یکی از بهترین کاراکترهایی هست که که تابحال توی صنعت گیم حضور داشته، همونطور که گفتم این شخصیت غرور داره و برای چیزها یا کسایی که براش عزیزن حاضره تا پای مرگ هم بره، یکی از نکاتی که من این شخصیت رو انتخاب کردم همین دو عامل هستن، شاید ناراحت کننده باشه که ما دیگه شاهد دیدن گرالت نخواهیم بود اما باید بگم که به زودی سریال این بازی توسط شبکه Netflix ساخته میشه و ما میتونیم دوباره این شخصیت دوست داشتنی رو ملاقات کنیم.



 Adam Jensen 

 آدام جنسن، بدون شک یکی از بهترین شخصیت های دنیای گیمینگه، خونسردی این شخصیت بی نقصه و آرامشی خاص داخل روح این مرد موج میزنه، آدام آسیب دیده ی یک حادثه دردناکه و همین امر باعث میشه تا اون هیچی برای از دست دادن نداشته باشه. آدام جنسن در سال 1993 به دنیا اومد، آدام از همون ابتدا به عنوان یک نمونه انسانی برای آزمایشات شرکت White Helix برگزیده شد، این آزمایش های ژنتیکی برروی آدام و چندین نوزاد دیگه انجام شد، همه اون نوزادها به غیر از آدام تسلیم مرگ شدن، دانشمندان هلیکس متوجه شدن که آزمایشاتشون موفقیت آمیز بوده اما برای اینکه آزمایشات رو به بهترین شکل پیش ببرن نیاز داشتن تا آدام بزرگتر بشه، همون موقع بود که این آزمایشگاه نابود شد و این اتفاق به دست گروه Illuminati انجام شد اما سوالی که اینجا پیش میاد اینه که چه کسی آدام رو از اون آتش سوزی نجات داد؟ 
آدام توسط Michelle Walter، یکی از کارکنان این شرکت نجات داده شد، والتر یکی از کارکنان بی شیله پیله وایت هلیکس بود که تونست آدام رو از این مخمصه نجات بده و اون رو به یک خانواده دوست داشتنی تحویل بده، از اینجا به بعد آدام رشدی عادی داشت و بدون اینکه از گذشته وحشتناکش چیزی بدونه بزرگ شد، آدام در سنین جوانی از دانشگاه Phoenix فارغ التحصیل میشه و در سن 21 سالگی به خدمت نیروی پلیس شهر دیترویت در میاد، در سن 25 سالگی به نیروی ضد شورش ملحق شد و در اوج سقوط کرد و این سقوط باعث جدایی آدام از نیروی پلیس شد، حالا دلیل اخراج شدن آدام چیه؟ 
 در ماموریتی که به نام قتل عام محله مکزیکی ها مشهوره، یک پسربچه 15 ساله با بدنی تقویت شده میاد و تمام افراد اون محله رو از بزرگ و کوچیک میکشه، نیروی ضد شورش سراغ این پسربچه میره و آدام که یکی از رؤسای این گروهه برای متلاشی کردن نقشه این پسر اقدام میکنه، مافوق آدام برای تموم کردن ماموریت به اون دستور شلیک به پسربچه رو میده اما آدام که دل رحم تر از این حرفا بود، از دستور مافوقش سرپیچی میکنه و حتی ماموریت رو ترک میکنه، این امر باعث اخراج آدام میشه. پس از جدایی آدام از نیروی پلیس، اون با Megan Reed، متخصص اعصاب شرکت Serif آشنا میشه، این آشنایی باعث میشه تا مگان از صفات ژنتیکی آدام باخبر بشه به خود آدام و David Serif، مالک کمپانی Serif اطلاع بده، سریف با فهمیدن اینکه میتونه با آدام به اون بال بالاها برسه، اون رو استخدام میکنه اما به دلیل شکاک بودنش نسبت به آدام، مردی با نام Brent Redford رو اجیر میکنه تا از گذشته آدام سر دربیاره، گذشته ای که حتی خود آدام هم ازش خبری نداره، به هرحال برنت حقیقت رو میفهمه و این حقیقت رو به سریف میگه، سریف با گرفتن این اطلاعات با خودش فکر میکنه که اگه این حقایق رو به آدام بگه ممکنه آدام رو افسرده کنه، بنابراین سعی میکنه تا این بحث رو باز نکنه.
 بعد از یک سری وقایع که داستان خودشو داره، به کمپانی سریف توسط گروهی به نام Tyrannt اعلام میشه که به زودی توسط گروهی شبه نظامی با همین نام به این کمپانی حمله خواهد شد، این گروه از قبل نقشه های زیادی برای این کمپانی داشته و با اومدن آدام جنسن نقشه ها بزرگتر و کامل تر میشه، تایرانت ها در این حمله چهار نفر که کلیدی ترین اعضای این کمپانی بودن رو از بین میبره که شامل مگان رید هم میشه، نفر پنجم آدام جنسن بخت برگشته بود، تایرانت ها بعدِ از بین بردن مدارک و اسناد سراغ جنسن میرن، جنسن که در اثر این حمله آسیب های فیزیکی زیادی دیده بود، توسط Jaron Namir بهش شلیک شد، جنسن تا دم خوندن غزل خداحافظی رفت اما به آخرش نرسید! 
دیوید سریف آدام رو نجات میده، اما از آدام یه شخصیت دیگه میسازه، دیوید سریف به آدام جنسن دست و بازو و حتی قرنیه مکانیکی میده و آدام رو با این وسایل پیوند میزنه و این امر تبدیل میشه به بزرگترین عمل سابرپانکی که تا اون زمان رخ داده بود (سال 2027)، اینجاست که آدام کاملا تغییر میکنه و به یک آدم دیگه تبدیل میشه، اون خودش رو با این شرایط وفق میده اما در اوایل شکست میخوره. تا اینجا چیزای زیادی رو اسپویل کردم، پس داستان این شخصیت رو از همینجا برش میدم و به اون پایان میدم.
از نظر من و مطمئنا دیگر گیمرها، آدام جنسن یک شخصیت فوق العاده ست، آدام نماد غروره، نه غرور بد، بلکه یه غرور زیبا، اون به تنهایی کار میکنه و عاشق کارهاشه، سعی میکنه همه کارهاشو با ظرافت انجام بده، اون احساساتش رو خیلی کم نمایان میکنه اما توی خودش یه شخصیت بزرگه.



 Ezio Auditore Da Firenze

Ezio Auditore Da Firenze یکی دیگه از منتخب های لیست گروه تحریریه سایت Gm هستش، این شخصیت جذاب با حضورش در مجموعه محبوب Assassins Creed به تمام گیمرها چیزهای خاصی رو ثابت کرد، اتزیو حامل یک درد بد و زنندست که تا لحظه مرگش اون رو ول نمیکنه. اتزیو درواقع یک شخصیت بی نقص و دوست داشتنیه که در ادامه قراره بیشتر باهاش آشنا بشین، اتزیو در سال 1459 و در فلورانس ایتالیا متولد شده، اون در یک خانواده اشرافی بزرگ شده و زندگیش به اندازه کافی مرفه بوده، همه چی خوب و خوشه و اتزیو هرروز و هرشب با برادرانش درحال خوشگذرونیه اما از راز تاریکی که در خانوادش وجود داره بی خبره، اون از پدرش یک ماموریت میگیره تا به جایی بره و هنگام برگشت، شاهد تلخ ترین اتفاق زندگیش هست، اتزیو شاهد به دار آویخته شدن برادران و پدرش در میدان اصلی فلورانس هست. 
اتزیو در سوگواری به سر میبره که عموش، Mario Auditore به اون رازی رو میگه که در اوایل برای اتزیو نه قابل باوره نه قابل درک، ماریو به اتزیو توضیح میده که خانواده اون از پدر و پدربزرگ و حتی جدش، Assassin هستن و دلیل اعدام پدر و برادراش هم همینه، اتزیو همونطور که گفتم در اوایل این راز رو باور نمیکنه اما در آخر مجبور میشه برای حفاظت از جون مادر و خواهرش به عمارت آدیتوره در مونترجیونی سفر کنه، در اونجا توسط عموش آموزش میبینه تا به یه قاتل واقعی تبدیل بشه، حالا زمان انتقامه، اتزیو که بدجور در حسرت بود Uberto Alberti، قاتل پدر و برادراش رو پیدا میکنه و به قتل میرسونه، اتزیو هنوز آروم نگرفته بنابراین تمام افرادی که به آبرتو آلبرتی مرتبط بودن رو از بین میبره، تمام این قتل ها در آخر به یک نفر ختم میشه، Rodrigo Borgia، پاپ اون زمان و آقا بالا سر تمپلارها، آتیش درون اتزیو آروم میشه و دیگه از سر انتقام کسیو نمیکشه.
اتزیو به مونترجیونی برمیگرده اما در اونجا با اتفاق ناراحت کننده تری روبرو میشه، Cesare Borgia، پسر Rodrigo Borgia به این شهر میاد و مونترجیونی رو با خاک یکسان میکنه و عموی اتزیو، کسی که بعد از مرگ پدر و برادران اتزیو همراهش بود رو از بین میبره، اتزیو چزاره رو تا رم تعقیب میکنه و با به وجود آوردن انجمن برادری، گروه چزاره رو از بین میبره و اون رو دستگیر میکنه، بعد از دستگیری اون در طی یک مکالمه، چزاره به اتزیو میگه من توسط هیچ بشری از بین نمیرم، اتزیو با این حرف دچار شک و تردید میشه، بنابر این با استفاده از Apple Of Eden به آینده سفر میکنه و میبینه بله(!)، چزاره داره شهر Vienna رو نابود میکنه، اتزیو اونو تعقیب میکنه و در طی یک مبارزه که بالای یک برج اتفاق میوفته چزاره رو از بین میبره.
حالا همه چی درست شده اما هنوز یه چیزی کمه، اتزیو هنوز هویت خودش رو نمیدونه، اون خودش رو درگیر زندگی جدّش، اطلائر ابن لا احد میکنه، بنابراین رهسپار قلمروی عثمانی ها یعنی قسطنطنیه میشه، اون با شاهزاده عثمانی به اسم سلیمان آشنا میشه و به اون کمک میکنه تا به اهداف خودش برسه، بعد از تمام اتفاقاتی که براش میوفته، به ایتالیا برمیگرده و بعد از اون، یک Assassin چینی با نام Shao Jun پیش اون میاد و از اون درخواست کمک میکنه، اتزیو دیگه به هیچکس اعتماد نداره، اون میترسه که مبادا خانوادش به سرنوشت پدرش دچار بشن، بنابراین اصرار اون زن چینی رو رد میکنه و در آخر با التماس های همسرش تصمیم میگیره تا به اون کمک کنه.
پایان عقاب پیر قصه ما فوق العاده غم انگیزه، اون در میدان اصلی فلورانس، جایی که پدر اون کشته شد با زن و فرزندانش درحال خریده، اون روی یک نیمکت میشینه و ناگهان یک جوون که یه جورایی شعورش از بقیه پایین تره میاد و به اتزیو میگه که باید یه مدت استراحت کنی، اتزیو همونجا میمیره و خانوادش هم همونجا درحالی که شکّه شدن شاهد مرگ اتزیو هستن. اتزیو به معنای واقعی شخصیت عالی ای محسوب میشه، اون یه آدم خاصه که کوله باری از گناهان و غم ها رو با خودش به دوش میکشه، این مرد در سن 65 سالگی از دنیا رفت و مرگش یکی از بدترین صحنه هایی بود که یه گیمر میتونست با چشماش ببینه.



 Max Payne  

 اتفاقاتی که برای مکس پین افتاده باعث شده تا اون یکی از شکسته ترین شخصیت های تاریخ گیمینگ باشه، مکس به خوبی منطق هایی رو به گیمر ارائه میده که میشه گفت درنوع خودش عالیه، این شخصیت که توسط بازی ساز محبوب، سم لیک به وجود اومد بعد از اینکه مردم باهاش آشنا شدن، فهمیدن با چه درد طولانی ای طرفن. تیم تحریریه Gm بنا به دلایل خاصی این شخصیت رو انتخاب کرده جوری که حتی خودمونم نمیدونیم چه دلایلی بوده (!) اما من به شخصه عاشق شکافیَم که توی زندگی و شخصیت مکس ایجاد شده، با من همراه باشید تا درباره این حفره ها اطلاعات بیشتری کسب کنین.
مکس در سال 1970 متولد شد، مکس از اول کودکی یک شخصیت شکسته بود، اون پدری الکلی و دائم الخمر داشت که مدام مادر مکس رو کتک میزد، یه شب مادر مکس زیر همین کتک خوردنا جون میده و میمیره، پدر مکس هم توی همون دوران کودکی از مکس جدا میشه و اونم راهی دیار باقی میشه، مکس از اولش هم تنها بود و هیچوقت طعم محبت رو نچشیده بود، اون تا جوونی تنها بود تا اینکه وارد اداره پلیس شد و با دوست صمیمیش یعنی Alex Balder آشنا شد، توی همون اداره با همسرش یعنی Michelle آشنا میشه و با اون ازدواج میکنه. دو سال بعد صاحب یک دختر با نام Rose شدن، زندگی مکس به آروم ترین و بهترین شکل ممکن پیش میرفت تا اینکه در سال 1998 و در یک شب که تاریک تر از حد معمولش بود، مکس به خونه میره تا یه روز عادی دیگه رو در اداره پلیس تبدیل به یک شب به یاد موندنی بکنه و با زن و فرزندش اوقات خوبی رو سپری کنه درحالی که سرنوشت مکس چیز دیگه ای رو برای اون رقم زده بود.
به چند ساعت قبل برمیگردیم، جایی که مکس هنوز توی اداره بود و میشل و رز خوب و خوش توی خونشون نشسته بودن که ناگهان یک مهمون ناخونده وارد خونشون میشه، از قضا این مهمون ناخونده یک معتاد بوده که از ماده مخدر V استفاده کرده بود و در همون توهمش رز و میشل رو میکشه و مهلکه رو ترک میکنه، ماده مخدر V، ماده ای بود که برای نیرومند کردن سربازهای آمریکایی استفاده میشد اما به علت تاثیرات مخرب این ماده بر روی این سربازها، ساخت و استفاده اون هم کاملا متوقف شد، حالا برمیگردیم به لحظه ای که مکس در رو باز میکنه، شما اگه میبودین چه عکس العملی نشون میدادین، ابتدا یه بار اعلام موجودیت میکردین و بعد میرفتین خونه؟ خب بیاین فرض کنیم همینطوری وارد خونه میشین و با دوتا جنازه و یه عالمه خون پاشیده شده روی در و دیوار روبرو میشین. حالا میریم تو کالبد خود مکس، اون تنها به خونه میره و با این صحنه دلخراش و کمرشکن روبرو میشه. 
مکس با دیدن این صحنه و گذشت این اتفاق قسم میخوره که تمام مقصران این ماجرا رو به قتل میرسونه. مکس بعد از این اتفاق و کشته شدن الکس بالدر دیگه امیدی به زندگی نداره، اون میخواست سیگارو به خاطر رز ترک کنه اما در اختلافی چند ساعتی سیگار تبدیل به تنها همدمش شد، مکس که در ناامیدی غرق شده به فکر انتقام میوفته و اینجاست که کارآگاه وینترسن به صحنه میاد و آتیش انتقام مکس رو شعله ور تر میکنه و کاری میکنه تا حس وظیفه شناسی مکس به بهترین شکل ممکن پخته بشه، مکس از کارآگاه وینترسون ماموریت میگیره تا یکی از بزرگترین گانگسترهای شهر رو با نام Vladimir Lem که دوست نزدیک مکس هم بوده رو از بین ببره. 
مکس در این پرونده با دختری با نام Mona Sachs آشنا میشه و در همون نگاه اول مونا دل مکس رو میبره و این دختر تنها دلیلی میشه که مکس بتونه ابراز علاقه کنه و احساساتش رو نشون بده، مونا دختری خطرناک بود و یه پرونده پر بار توی اداره پلیس داشت، از قضا کارآگاه وینترسون هم در پیش بردن این پرونده دخیل بود، وینترسون برای به اتمام رسوندن پرونده مونا تلاش زیادی کرد و در یک قدمی بستن پرونده مونا توسط مکس کشته شد، مکس که نمیخواست معشوقه زندگیش رو از دست بده باید بین عشق و وظیفش یکیو انتخاب میکرد و انتخابش رو هم انجام داد که به قیمت جون یکی دیگه از همکارهاش تموم شد، مکس موفق شد ولادمیر رو از بین ببره اما مونا مورد اصابت گلوله ولادمیر قرار گرفت و همونجا جون داد و با مکس خداحافظی کرد، مکس در طول زندگیش اشتباهات و گناه های زیادی رو مرتکب شده بود اما این کار باید انجام میگرفت تا مکس تجربه کافی رو به دست بیاره.
تمام این ماجراها میگذره و مکس تمام دردهاش رو از همه مخفی میکنه اما از درون درحال خورده شدن و نابود شدنه، یه شب عادی در یک بار باعث میشه تا مکس با دوست قدیمیش یعنی Raul Passos دیداری دوباره داشته باشه، این دیدار دوباره با زد و خوردهایی همراهه، مکس و رائول توی همون بار پسر یکی از مافیاهای کله گنده شهر رو میکشن و تبدیل به دو تا انسان همیشه در خطر میشن، کم کم اوضاع قاراشمیش میشه و بیخ پیدا میکنه و مکس و رائول بعد از اینکه متوجه این خرابی ها میشن به برزیل سفر میکنن و بادیگارد یه خانواده مرفه برزیلی میشن، کم کم متوجه میشن که این خانواده توسط یک گنگستر برزیلی تحت تعقیبن. 
مکس، یه سمبل خاصه، از درد، از درد و باز هم درد، اصلا فامیل مکس معنی همون درد رو میده، همون طوری خونده میشه و فقط یه حرف Y اضافه داره، این شخصیت تداعی کننده تنهاییه، خفگی خاصی در وجود مکس قرار داره که اون رو نسبت به دیگر کاراکترهای این لیست متمایز میکنه، مکس برای من فوق العادست، اون معنی واقعی یه فرد منزوی رو به گیمر میرسونه، شخصیت مکس پین خارق العادست.

خب دوستان به پایان این مقاله رسیدیم، امیدوارم این لیست براتون جذاب بوده باشه و خیلی مشتاقم که بدونم شخصیت های مورد علاقه شما چه کسایی هستن، توجه داشته باشین که این مقالات به صورت اپیزودیک و هر چند وقت یه بار منتشر میشه و هر دفعه با محتوا بیشتر و موضوع مختلف در سایت قرار میگیره، امیدوارم از این دسته از مقالات لذت برده باشین، تا مقاله ای دیگه همتون رو به خدای بزرگ میسپرم.

نویسنده: Retativ
1396-5-23 ( 1 سال پیش )

مقاله های مرتبط با معروف ترین ها